
من وقتی زنم
که تو باور داشته باشی مردی ...
انسان بودن را باید آموخت
جنسیت معنا ندارد !

ای بانو ... من پیچیدن ِ باد را در گیسوان ِ تو دیده ام … بهشت ، شگفت زده ام نخواهد کرد !...

به تو پرواز را اموختم و رهایت کردم تا ستاره ی دنباله دار باشی....
کاش با تو از عشق می کفتم تا بیاموزی کمی وفادار باشی! بادبادک کوچک من!

گرمای وجودت بوی تنت نفس های تندت همه مرا یاد مردی می اندازد که در اوج نقاب نامردی زد ...

می خواهم اعتماد کنم اما بد جایی دنیا آمده ام ... زمین ؛ جایگاه مارهای خوش خط و خالی بود که هر روز نیشم می زدند ...

دير كرده اي ذره اي... به اندازه سفيد شدن موهاي من شايد!

سالها گذشت و من بزرگ شدم ؛
اما هر وقت که جلوی آیینه می ایستم ؛
سایه ای از شیری را می بینم که تنها دلخوشی زندگیش اینست که هر روز غروب ؛
در بکرترین نقطه رؤیاهایش به بهانه خوردن آب ؛
تنها آهوی باقی مانده بیشه خیالش را ببیند...

ای زن! تو نامحدودی ... پس نامحدود ببين و نامحدود بينديش... توان تو محدود به حدودی است که خود ساخته ايی

دلم تنگـ می شـود گاهـی !
برای ِ ...
یك « دوستت دارم » ِ سـاده !
دو « فنجـان قهــوه ی داغ »
سه « روز » تعـطیلی در زمسـتان !
چـهار « خنـده ی بلنــد »
و پنــج « انگشـت » ِ دوست داشتـنی !..

همیشه هم نیاز به "توجه" نیست... گاهی هم ... زن دلش "بی توجهی" می خواهد!...

آســـــــــــمان هم گاهــــــی دلش می گیـــرد!! .. من که آدمم......!!

پاييز است وقت پاشيدن گندمـــــــ
بوي سيب مي ايد
صداي ناله ي برگها را مي شنومـــــــــــ
زير پاهايمــــــــــ
از جاده های سرد و بي عاطفه عبور مي كنمـــــــــــــ
و
انتظار را معنا ميكنمـــــــــــ.....

اونـــــــــی که با ما راه نیومــــــــد برای دیگـــــــــران ... دویــــــــد ..

پاییز مرا عاشق می کند
باران عاشق تر
.
.
حالا تو بگو این باران پاییزی با من چه می کند ....!!

ديگر نه از حادثه خبرى هست..
و نه از اعجاز چشم هاى آشنا ...
از دلتنگى هايم كه بگذريم ،
تنهايى تنها اتفاق اين روزهاى من است.!!!

نهنگی برای خودکشی... به ساحل زد... کمی آنطرف تر...انسانی به دریا... !

عشقت که کور کورانه باشد، ناخودآگاه بازیچه دست خود میشوی ...

هرکه مرا دید ... تو را نفرین کرد ...

اسم هر دویمان را در گینس ثبت میکنند ! تو در دروغ گفتن رکـورد زدی ... من در بـاور کردن ... !!
نظرات شما عزیزان:
|