
یادت هست عکس گربه های حیاط تون رو نشونم دادی ؟
یادم هست با دیدنشون لبخند زدم .
اون روز دلم میخواست بهم قول بدی
تا همیشه باهام می مانی
یادم هست با چشمان قشنگت
که به زیبایی یک رمان غمیگن بود
به من نگاه کردی و خندیدی
یادت هست ؟
آن روز تو قشنگ ترین نغمه ی زندگیم بودی .
و هنوزم هستی و تا ابد خواهی ماند.
یادت هست وقتی اشک هایم را دیدی بازگشتی ؟
یادم هست که یکبار دروغ گفتم .
و تو فهمیدی .
یادت هست آن شب که مرا بوسیدی ؟
به من گفتی برای همیشه می مونم یا نگفتی؟ یادم نیست.
یادم هست سیمهای تلفن گرمی صدایت را میخوردن .
بهترین روزهای زندگیم را با تو آغاز کردم .
بدترین روز زندگیم همون روزی بود که بد آغاز کردم.
یادت هست آن روز که به دیدنم آمدی پیرهن صورتی به تن داشتی ؟
من هنوز از دیدن اقیا نوس آرام سرمست بودم یا از دیدن چشمان تو یادم نیست.
شاید اگر داستان ما افسانه نبود.
پیش من می ماندی و دیگر نه دوری بود نه درد و نه دلتنگی .
ولی در افسانه ما دوری شرط لازم شد.
و تو مهربان زیبای من بر من حکم جدایی صادر کردی.
و من از دست خودم بسیار رنجیدم یا از دست تو یادم نیست .
یادم هست خودم خشتها را کج نهادم .
و من ماندم و دیوار کجی که هیچگاه به ثریا نرساندم .
و چه مرزهایی که شکست.
و چه حرفایی که روزی هزار بار آرزو میکنم که هرگز نمی شنیدی
اقیانوس ارام هنوز هم به اطلس نرسیده است.
و شنیدم که دماوند هنوز هم قله دنا را ندیده است.
ولی امروز تو باز هم به من رسیدی یا من به تو رسیدم واقعا نمیدانم .
حس میکنی ؟
که اینبار همدیگر را جور دیگری می بوسیم.
می بینی ؟
که اینبار دوستت دارم ها رو چقدر راحت به هم می گوییم ؟
دفت می کنی ؟
که اینبار از گذشته هیچ چیز نمی گوییم
می دانی
داشتم فکر می کردم نکند بزرگ شده ایم
نکند زمانش رسیده است که فصل آخر افسانه مان را بنویسیم
داستان من و تو افسانه قشنگی است .
یک افسانه قشنگ پایان قشنگی دارد یا ندارد ؟ یادم نیست .
زمان حافظه اش خو ب است مطمئنم می داند.
برایش صبر میکنم تا افسانه قشنگ مان را به پایان برساند .
می دانی
من می دانم هرچه پیش آید
هر کسی هر روز هر جایی داستان من و تورا بخواند
به خودش خواهد گفت :
داستان من و تو افسانه قشنگی است .
|