خوشا اشکی که به خاطره ها ریخته شود......

ببین كه چگونه لبهای ساكتم در شهوت بوسیدن لبهای معصوم تو سكوت
كرده اند......
شاخه گل سرخی به روی چشمانت میگذارم و با چشمانی بسته برای
اولین بار تورا میبوسم .....،
آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بودیم دیدی كه خداوند میخندید٬
خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بیا نترسیم و تا ابد
لبهایمان را به هم گره بزنیم تا ابد .....
ای تنها منجی من ، مرا تنها مگذار ،
اگر آسمان شوی برایت زمین خواهم شد تا به رویم بباری ، برای چشمان
معصومت نگاه خواهم شد و برای گوشهایت صدا ،
برای نفسهایت گلو خواهم شد و در رگهایت ازخون خود خواهم دمید ، و
پس از مرگت نیز برای جسدت كفن خواهم شد ،
مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار....
روزی كه خداوند تو را می آفرید از او زمان مرگت را پرسیدم !
میدانی چرا ؟ برای اینكه پیش از تو بمیرم و هیچ گاه مرگت را نبینم .
میخواهم تا همیشه برایم زنده باشی تا همیشه .
تو دیگر تنها نیستی ،
خانه ای خواهم ساخت برایت .....
از استخوانهایم ، برایش ستون و از پوستم برایش سقفی ،
قلبم را با برق شكاف میان سینه هایت میشكافم و از گرمی خون رگهایم
برای شبهای تاریك تنهاییت آتشی می افروزم
و تا همیشه در كنارت میسوزم تا همیشه.....
و درعوض فقط از تو میخواهم٬
گونه های خیسم را پاك كنی ... .