نمی دانم چرا با آنکه می دانم از آن من نخواهی بود با تار و پود جان برایت خانه می سازم …
هیچ کس تنهائیم را حس نکرد،برکه طوفانیم را حس نکرد،او که سامان غزل هایم از اوست،بی سر و سامانیم را حس نکرد
کوچه ها، خونه ها، تموم عاشقا رفتن از اینجا ، یه غربت موند و من تنهای تنها ، یه غربت مونده و من تنهای تنها

نظرات شما عزیزان:
مهدي 
ساعت0:29---29 آذر 1389
اونیکه دوستش داری بهش نگو دوستش داری میره و تنهات میزاره
اگه باور نداری بهش بگو دوستش داری میره رو دلت پا میزاره
آره! میدونم عاشقشی، عاشق اون نگاهش
آره میدونم دربه دری تا ببینیش باز دوباره
منم یه روزی مثل تو عاشق بودم تا پای جون
عشقم و فریاد زدم و دربه دری شدم نگو
رفتش و تنهام بزاره روی دلم پا بزاره قلب من و سوزوند و رف
سيما 
ساعت12:12---26 آذر 1389
سلام وبلاگ خيلي خوشگلي داري من شما رو لينك كردم اگه خواستين خوشحال مي شم كه منو هم لينك كنين
|