
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو
بیرون آورد و رفت...
نظرات شما عزیزان:
فاطمه 
ساعت17:03---19 دی 1389
3alam.khely jalebe bod behem sar bezani
فاطمه 
ساعت16:54---19 دی 1389
3alam.khely galebe bod behem sar bezani
maryam 
ساعت12:56---6 دی 1389
kheyli ghashang bod agha hasan
maryam 
ساعت12:46---6 دی 1389
kheyli ghashang bod agha hasan
|